هر لحظه که خواندمت،جوابم دادی
با لطف هوای مهر،سبزم کردی
در آتش سرخ عشق،تابم دادی
بابای عزیزم میخوام بگم
جون داداش خیلی فدات.......به خدا خیلی میخوامت
روزت مبارک

بابایی نوکرتیم




اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از او پرسم چرا این چون آن چون
یکی را می دهی صد گونه نعمت
یکی نان جوین آغشته در خون

نمیدونم چطوری حرف دلم و بگم ولی آخه تا کی اینهمه ذلت و خواری و فقر و باید
این آدمهای مظلوم تحمل کنن....تا کی![]()
دلم داره از درد داغون می شه
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زادو فریبا بمیرد
شب مرگ،تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان ،غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند،کین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ،از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود،تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
چو روزی بر آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی ،آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد


شنیدم مصرعی شیوا،که شیرین بود مظنونش
((منم مجنون آن لیلا ،که صد لیلاست مجنونش))
![]()
![]()
![]()
لی لی جون با اون هدیه ات منو خیلی خوشحال کردی
خیلی خیلی خیلی ممنونم
![]()



مرا گویند بی دردان که دستی زن به دامانش
اگر می داشتم دستی گریبان پاره می کردم![]()




تو کیستی که من این گونه بی تو بی تابم
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسه ای شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیدام ز چشم حسودان، نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی، تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی ،کرشمه ی رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گوئی دل از کسی که ترا ساخت ،کنده ای
هشدار! زان که در پس این پرده ای نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام!
بر لبم کس خنده ای هر گز ندید الا مگر
در میان گریه بر احوال خود خندیدآم![]()

گفتم: دل و جان در سر و کارت کردم
هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا:تو که باشی که کنی یا نکنی
این من بوده ام که بیقرارت کردم

از بس که غم تو قصه در گو شم کرد
غم های زمانه را فراموشم کرد
یک سینه سخن به درگهت آوردم
چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد![]()
